![]() |
![]() |
|
|
دیشب در یک آن حس کردم چون عاشقم آدم مهمی ام
این حس رو مدیون توام. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
دیروز را به مستی گذراندم
تمام صفحات سیاه شده ذهنم رو پاره کردم تمامش را روز رو به عصر و مستی من به هوشیاری شب از مستی خبری نبود فقط سنگینی پاره های چرک نویس در ذهنم بود! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
دارم فکر می کنم:
بازم کلی فکر از تو ذهنم میگذره کلی سوال و جواب. به دنبال کمی آرامش.... غمگینم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
می ترسم از جنونی که گرفته ام
از کلمات روی کاغذ از خودم می ترسم از خلوتگاه ذهنم که خالی نیست! از تلخی روزگار و دلتنگی های هرروزه.... از اشک های نریخته و شادی های نکرده می ترسم دلم به اندازه یک سکوت وهم دارد.......! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|