تبليغاتX
نا گفته های من
آتشی بر گهواره زد
فوتش می کنم گرم تر می شود!
گهواررو رها میکنم...
آخه..این گهواره کودکی من نیست!!
این پر است از افکار کودکی من تا به حال
ساعاتی بعد گهواره سوخته
خاکستر افکارم رو جمع می کنم
می بینی هنوز هم چیزی از افکارم باقیه
 یک مشت خاک.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 

سکوت من از تاریکی شب سنگین تر 
دلم تنگ است . 
هجوم افکار آرامم نمی گذارد
کلمات لحظه یی از حرکت نمی ایستند
دیشب بود یا پریشب؟ 
اصلا شب بود؟ 
آیا این خواب در بیداری نبود؟  
کدام خواب! من که خوابی ندیدم  
هرچه بود تصورات ذهن مشوش شده سنگین من بود...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط شهرزاد | 
صبح که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم امروز روز منه (دیروز میگم)پاشدم پنجره هارو باز کردم تا هوای تازه و لطیف ۴ اردیبهشت بیاد تو خونه. آخه دیروز تولدم بود.نمی دونم آدم چرا نسبت به روز تولدش احساس مالکیت داره  یه حس مالکیت همراه با فرمانروایی .حس خیلی خوبیه!ولی این حس تا نیمه روز بیشتر برام دوام نیاورد!!!البته من همه روز رو می خواستم.در هر حال روز خوبی بود.تولدم مبارک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط شهرزاد |