![]() |
![]() |
|
|
من آوازه کدام قناری را به تقلید نشسته ام
که این چنین حزن انگیز است به دنباله قناری شادی می گردم!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
بر دهانم قفلی از خاموشی زدند |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
۱-دلم می خواد یه جایی بودم که دوروبرم پر از شیشه بود منم همشو می شکستم
۲ـ دلم می خواد یه جایی بودم که می تونستم بدون مزاحم فریاد بزنم ۳ـ دلم می خواد الان می رفتم و کلی راه می رفتم ۴-دلم می خواد گریه کنم ۵ـ دلم می خواد فردا یه روز خوب باشه ۶ـ دلم می خواد( nothing else matter)گوش بدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
ببین چه بی صدا شدم
میان تاریکی و درد بغض نشکسته گلو اسیر درد می شود ببین نگاه خسته ام میان این همه نگاه تمسخر حقیقتی در اوج خسته نگاه |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
مرا از افکارم می ترسانند
از خودم از این من سال هاست که جدایم کردند قلمم با کاغذ غریبی می کند مرا از تاریکی نگاه هایتان هراسی نیست به خودم واگذاریدم........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
چه بی اندازه پرم از تو امشب...
هوای دوریت چه بی اندازه بی قرارم کرده تاریکی فاصله چشمانم را باز تر کرد از ناگفته هایم با تو می گویم.....! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
هنوز مست خواب دیشبم (یه فرشته تپل)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
همیشه این سوال تو ذهنم بوده: آدما واسه چی بچه دار می شن؟خیلی هارو می بینم که به راحتی از
کنار این قضیه می گذرن و کلا این قضیه حکم سوال رو براشون نداره ولی چند سالی میشه که من به صورت یه سوال بهش نگاه می کنم.و هنوز جواب قانع کننده ای واسش پیدا نکردم. جدا از آدم های عادی به زندگی آدم های بزرگ هم که نگاه می کننم بازم جوابی نمی بینم .این جواب که بچه دار شدن جزء روند زندگی اصلا برام قانع کننده نیست ولی با این وجود واقعا دوست داشتم بدونم مثلا فلاسفه فلسفشون از بچه دار شدن چی بوده درسته بعضی هاشون اصلا حتی ازدواج هم نکردن. البته از هر کسی که بپرسی یه جواب داره! مثل اینکه من بچه دوست داشتم یا کمک پیری و........جواب هایی از این دست که بنظرم برای بوجود آوردن یک انسان اصلا معقول نیست.نمی دونم جواب چیه ولی امید وارم بزودی پیداش کنم پ ن)از تمامی دوستانی که تو پست قبلی تولدم رو تبریک گفتن خیلی متشکرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
چقدر پست روز تولد نوشتن سخته!
امروز نمی خوام اصلا خودم اذیت کنم شاید یک روز در سال بد نباشه یکم رها باشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
در یک حالت افتضاحی به سر می برم بدم خیلی بد.........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
به دعوت یکی از دوستان به این بازی اومدم
بازی آرزوهای محال این اولین بازی منه که خیلی هم سخته ۱-آرزو می کنم تمام کتاب های خوب دنیارو بخونم ۲-آرزو می کنم آدما یکم آدم باشن ۳-آرزو می کردم هیچ کس بیماری سخت نگیره(سرطان......) ۴-آرزو میکردم همه یاد بگیریم از زندگیمون لذت ببریم راستش خود آرزو کردن سخته چه برسه به آرزوی محال کردن زیاد واسه خودم آرزوی محال نمی کنم چون با دوست عزیزم(خودم) که منو به این بازی دعوت کرد و متشکرم ازش هم عقیدم که آرزوی محال محاله .خوب منم به رسم بازی سه تا از دوستان رو دعوت می کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
از دست های گرم تو
کودکان تو امان آغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بگذارد. نغمه در نغمه در افکنده ای مسیح مادر ای خورشید! از مهربانی ی بی دریغ جان ات با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد. رنگ ها در رنگ ها دویده از رنگین کمان بهاری ی تو که سراپرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است نقش ها می توانم زد غم نان اگر بگذارد. چشم ساری در دل و آب شاری در کف فرشته یی در پیراهن پانزده سال گذشت به یادت |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
کمی شعار گونه ولی
۱. تقویت عادات خوب ۲.تلاش بیشتر ۳.ترک عادات بد ۴.باز هم تلاش ۵............................ یه چیز جالب وبلاگ من یک ساله شد چقدر زود گذشت یعنی یک ساله من اینجا دارم می نویسم این یعنی زمان چقدر زود می گذره و من باید سر عتم زیاد کنم این یعنی باید تلاش کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
خستم خیلی خسته.....
از این روزا از این همه تکرار از فردا که شبیه امروزه از خودم. همه چیز شده تکرار از این حالت خودم از درد بغضی که تو گلومه از این همه ترس اضطراب نگرانی خستم.به دنبال کمی آرامشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
تازه داشتم عادت میکردم تاریخ می زنم سال 86 رو بنویسم.حالا باید عوضش کنم به همین سرعت به همین مسخرگی!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|